حكيم زجاجى
687
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به من بربخوانيد اين رقعه ، گفت * بخواندند ، آن نامور برشكفت برادر ثنا گفت بر هردو مرد * پس آن مردمان را پراكنده كرد چنين گفت با آن هردو فرزانه مير * كه هست اين عمل كيد كيوان و تير بدانيد و آگاه باشيد زود * كه هستند اين تيرهتركان چو دود به خلع شما راى كردند تيز * كه هستند پركينه و پرستيز ز فعل بد خويش ترسيدهاند * جهان بر بد خويشتن ديدهاند به دل كين گردنكشان كاشتند * مرا بر سر اين سخن داشتند اگر نى مرا زندگانى كجاست * به فردا اميدم نماندست راست دو فرزانه از چشمها سيلبار * فتادند در پاى آن نامدار ورا بوسه دادند بر پا و دست * وز آنجا برفتند چو پيل مست چو ايشان برفتند آمد وزير * چنين گفت با شاه دانشپذير كه اكنون پسر را به كام اندر آر * وليعهد كن تا شوى كامكار به دو گفت مهتر كه هنگام توست * همان توسن آسمان رام توست بمان تا يكى سال ديگر پسر * شود باب كار اندر آيد به سر چو سر بركشد پايدارش كنم * بر اسب بزرگى سوارش كنم ورا خود نشد زندگانى به سال * فروشد به خاك آن سر بىهمال خليفه چنان ديد يك شب به خواب * كه شخصى همى داد او را عذاب ز ناگه پديد آمد از يك كران * همىزد بر او چوب و سنگ گران به دو منتصر گفتى اى « 1 » شيرمرد * چرا مىنمايى مرا رنج و درد چه نامى كه بر من زنى چوب سخت * جوابش چنين داد برگشتهبخت كه شيرويه « 2 » ام پور پرويزشاه * بكشتم چنان خسروى بىگناه پدر را بكشتم پى ملك زود * ز شش ماه عمرم فزونتر نبود هرآن كس كه چون من پدركش بود * بدانديش و بدفعل و بىهش بود چو شيرويه آيد به زير از فراز * نباشد ورا زندگانى دراز تو را نيز هم عاقبت اين بود * به دوزخ روانت بنفرين بود
--> ( 1 ) آن ( 2 ) شيروره